Home / نوشته های امید / خدایا، چرا من؟!

خدایا، چرا من؟!

توضیح: امید  در تمام مدت بیماری کوچکترین گله و شکایتی نکرد. او با متانت و استقامتی باورنکردنی حقیت بیماری اش، یعنی ای.ال.اس  را پذیرفته بود. بنابراین هرگز نپرسید:

 “خدایا چرا من؟!”

همراه موسی راه افتادیم؛ کلیم الله، که درود بر او باد. با رمه اش به حوالی طور سینا رسیدیم. در دامنه ارتفاعات، ویلچر من ایستاد. او بایستی به وادی مقدس می رفت:
– “هوای گله را داشته باش، من زود بر می گردم”
بره ناز کوچکی را که در بغلش بود، به من داد:
– “مواظب اش باش، خیلی بازیگوش است و فرار می کند”

 پله برقی “جبل موسی” خراب بود و او بایستی پیاده بالا می کشید. هنوز چند متری نرفته، بازگشت و کفش های “آدیداس” خود را در آورد و کنار ویلچر من گذاشت:
– “گاهی یادم می رود که نباید با کفش به وادی مقدس بروم”
از همین فاصله دور، شعله آتش را بر فراز قله می دیدم. خدا بازهم بر موسی تجلی کرده و با او گفتگو می کرد. ساعاتی بعد، شتابان و با چهره ای برافروخته بازگشت. بره را از من گرفت و شروع به نوازش اش کرد:
– “کار دشواری روی دوش من گذاشت؛ دفعه بعد بایستی پست ترین موجود آفرینش را نزدش ببرم”
بعد مثل این که چیزی را به یاد آورده باشد، دست در جیب کاپشن اش کرد:
– “این یادداشت هم برای توست”
خیلی کوتاه و تلگرافی برایم نوشته بود: “تو هم یکی را پیدا کن و بیاور این جا تا بیماری لاعلاجت را به او منتقل کنم”. از خوشحالی داشتم پر در می آوردم. پس بالاخره خدا به درخواست های مکررم پاسخ مثبت داد؛ باید بجنبم.
موسی، ساکت بود و در فکر؛ با یک خداحافظی کوتاه، رمه را برداشت و راه آبادی را در پیش گرفت. من هم، شاد و سرخوش، ویلچرم را روشن کردم و راه افتادم. بالاخره پس از سالها، به زودی می توانستم از روی ویلچر بلند شوم و راه بروم و بدوم؛ از دامنه کوه طور بالا بروم و از فراز آن، تپه ماهورها و آبادی های امتداد یافته تا “خلیج عقبه”را نگاه کنم، به روستاهای اطراف جبل سر بزنم و در کنار تنور، نان داغ وتازه با پنیر و زیتون سبز بخورم، شیر گرم بنوشم؛ از تاکستان ها به دست خود انگور بچینم؛ در کنار چشمه، پاهایم را در آب بکنم؛ خوشه یاقوتی را در آب سرد فرو کرده و دانه دانه بخورم.
در کلبه ام آرام گرفته و شروع کردم به ورق زدن ذهنم، برای یافتن آدمی که از هفته بعد باید روی ویلچر می نشست. چرا یک هفته بعد، کاشکی خدا همین فردا وقت داده بود!
آدم هایی را که دوست شان داشتم و یا کمی باهاشان آشنا بودم را به کلی کنار گذاشتم. همیشه در نامه ها و ای – میل هایم برایشان از ته دل آرزوی تندرستی کرده بودم؛ در جواب محبت آدم های فراوانی، هزاران بار گفته بودم:” سلامت باشید”؛ آیا تعارف کرده بودم؟ نه، چه تعارفی؟ چه محبت و اخلاقی بهتر از این که آدم برای همنوعانش آرزوی سلامتی و تندرستی داشته باشد؟
خب، آدم های بیمار در بستر مرگ چطور است؟ آن ها که به زودی خواهند مرد ، چه اشکالی دارد روی ویلچر بمیرند یا توی رختخواب!
چند شاخه گل زیبا گرفتم و رفتم به دیدارش. بیمارستان زیاد شلوغ نبود، اما دراطاق او تعدادی دورش جمع بودند. برخی اشک به چشم داشتند، برخی به او دلداری می دادند که به زودی خوب خواهد شد. اما او با چشمانی نیمه بسته و لبخندی مرده بر لب و تکان دادن سرش به این طرف و آن طرف، پایان کارش را به اطلاع همه می رساند. در این میان، نوه کوچکش لب به سخن گشود و گفت: “پدر بزرگ، تو 20 سال دیگر زنده خواهی ماند”! همه شگفت زده نگاهش کردند؛ بیمار، یک مرتبه چشم باز کرد که روشنی و برق امید در آن را همه دیدند. با لبخندی شاد به نوه اش نگاه کرد و گفت: “حتما همین طوره عزیزم”. بعد با اشاره چشم و ابرو- به نحوی که بقیه متوجه نشوند – به من گفت: بزن به چاک!
گل را یواشکی روی میزی گذاشتم و زدم بیرون. امید را فراموش کرده بودم که معجزه می کند. و این که چه کسی قادر است زمان مرگ طبیعی جانداری را تضمین نماید؟
به این نتیجه رسیدم که باید در میان آدم های بد و بدکردار دنبالش بگردم. یکی ازشان کم شود، به امنیت و آسایش مردم اضافه می شود.
از بدشانسی یا خوش شانسی ام بود نمی دانم؛ اولین نفر که در برابر چشم ام ظاهر شد چوپانی بود که گوسفندان قریه بزرگ “نابلس” را به چرا می برد. اگر یک ماه قبل بود حتما او را انتخاب می کردم. از او اصلا خوشم نمی آمد. خودش را ” فیزیوتراپ” خدا می دانست. بارها پشت تخته سنگی فالگوش ایستاده و شنیده بودم که رو به آسمان کرده و به خدا می گفت: “اجازه بده شب ها بیام اطاقت رو جارو کنم، دست و پاتو ماساژ بدم، سرتو شونه بزنم” و از این قبیل چرت و پرت ها. رفتم نزد موسی و داستان را گفتم. باور نمی کرد. گفتم خودت فردا باهام بیا و از نزدیک گوش کن. دردسر ندهم، وقتی که روز بعد، کفریات چوپان نابلسی را شنید، نزدیک بود با عصایش به ملاج او بکوبد. در حالی که از شدت خشم، بدنش می لرزید بر سر او فرید زد : “اگر دهانت را نبندی، صاعقه آسمانی همه را خواهد سوزاند” چوپان بیچاره از ترس گفت: “التوبه” و با دست جلوی دهانش را گرفت.
روزبعد باز هم همراه موسی نزد چوپان می رفتیم، اما این بار، موسی آرام و مهربان بود. شب رفته بود کوه طور و خدا گوش اش را کشیده بود که چرا رابطه زیبای دوست چوپانم را با من قطع کردی؟ تو مثلا قرار بود مردم را به من وصل کنی! برو فردا بهش بگو هرچه دلت می خواهد بگو. سپس با مهربانی رویش را به طرف من برگرداند:
-“خدا بهم گفت نزد او، آن چه که در دل هر کس می گذرد مهم است؛ نه آن چیزی که بر زبان می راند”!
دستم را به طرف چوپان نابلسی دراز کردم و به گرمی فشردم. خواستم بروم، پایش را جلوی ویلچرم گذاشت و به نحو غافلگیرکنن ده ای گفت: “از کجا معلوم کسی را که انتخاب کردی، یک هفته بعدش آدم خوبی نشود؛ زود باش او را از روی ویلچر ذهنت بیار پایین”! خدای من، او چه میگفت؟
حالا فهمیدم چقر وقت کم دارم و یک سال هم برای جستجو کافی نیست. چقدر باطری ویلچرم را شارژ کردم و به کجاها سرزدم، خدا می داند! دست روی هر کس که می گذاشتم اندکی بعد پا بس می کشیدم. چون که هیج دلیل قانع کننده ای نمی یافتم که چرا او به جای من؟ تمام این گزینش ها با معیارهای خود من بود. چه معیاری؟ این که همه اش دارم به خودم فکر می کنم، و این که یک طوری از چنگ این بیماری نحس خلاص شوم. طبیعت، باری سنگین به اسم بیماری روی دوشم گذاشته و اصلا حاضر به پذیرفتن مسئولیت آن نیستم. بیماریم ماندگار است و بدخیم، و من هم بی حوصله و کم طاقت!
یک مرتبه جرقه ای به ذهنم زد: چرا من انتخاب کنم؟ انتخاب حاضر و آماده ای هست. چرا زود تر به فکرش نیفتادم؟ موسی؛ موسی پیامبر خدا! او قرار است پست ترین بنده خدا را یافته و به وادی مقدس ببرد؛ همین امروز. خب ، خنگ خدا، تو هم همان را به خدا معرفی کن! شاد و سرخوش، افسار ویلچرم را کشیده و چهارنعل به طرف کوه طور تاختم. در میان مخروبه های یک روستای متروکه با دیوارهای فروریخته، موسی را دیدم که یقه یکی را گرفته و کشان کشان می برد. از سراپای طرف، گند و کثافت وشرارت می بارید، بله، درست حدس زدم : حداقل یک پنج سیری عرق را زهرمار کرده بود و برای همین هم تلولو می خورد و فحش و عربده اش قطع نمی شد. جان می داد برای نشستن روی ویلچر! به یک باره دیدم موسی به او گفت مرا ببخش. سپس او را رها کرد و راهش را کشید که برود. با ناباوری و برافروختگی خودم را به او رساندم:
– “موسی چرا رهایش کردی، سوژه از این بهتر نمی شود”؟ متفکرانه و ملتهب نگاهم کرد:
– ” من با معیار خودم او را به عنوان پست ترین مخلوق انتخاب کردم؛ آیا نزد خدا نیز همین طور است”؟
عجب مصیبتی! خب، حالا من چکار کنم و چه خاکی به سرم بریزم:
” موسی، من که مثل تو پیامبر نیستم. پس من، همین شخص را به خدا معرفی خواهم کرد”. هر دو نگاهش کردیم؛ روی خاک و خل نشسته و به دیوار خرابه تکیه زده و کف از دهانش جاری بود. چشمانش بسته بود و مرتب بدنش را می خارید. موسی با لاقیدی گفت:
– “ببین، هرکاری دلت می خواهد بکن. اقلا کمی هم به فکر من باش که چی نزد خدا ببرم. یک ساعت بیشتر از وقتم نمانده است” . حالا نوبت کمک من به موسی بود:
– ” هی پیدا کردم. موسی آن جا را نگاه کن”! در گوشه خرابه سگی لاغر و مردنی افتاده بود. به نحو وحشتناکی زشت و کریه بود. به بیماری جرب (همان “گال” خودمان) هم دچار بود و از بس خودش را خارانده بود بخشهایی از پوست بدنش ریخته و بدنش پر از زخم شده بود. موسی خوشحال به آن طرف دوید و از دور و بر، ریسمان کوچکی پیدا کرده و به گردن سگ بست و راه افتاد که برود سمت کوه:
– ” کجا با این عجله؟ اول این مردک وارفته را بلندش کن و دست اش را بده به دست من، بعد برو”. همین کار را کرد. با دستم که هنوز اندک حرکتی داشت، دست او را گرفتم وگفتم : “مثل بچه آدم پا به پای ویلچرم بیا”. تسلیم بود و کنارم راه افتاد. موسی عجله داشت و سی چهل متری جلو افتاد و کشان کشان سگ بیمار را می برد. کارمان رو به راه شده بود. اما چرا موسی توقف کرد؟ ویلچر را متوقف کردم . دست مرد از دستم رها شد و او کنارم روی خاک چمباتمه زد. نگاه ناباورم را به روبرو دوختم. موسی کنار سگ نشست؛ ریسمان را از گردنش باز کرد مرتبا دست به سر و بدن او می کشید و سرانجام سر سگ را بوسید و خودش به تنهایی و دوان دوان عازم کوه شد. حسابی به هم ریخته بودم : داستان چیست؟ ولش کن، بعدا می پرسم. باید تا دیر نشده سوژه ام را به پای کوه ببرم. برگشتم طرفش؛ یک گل کوچک زرد وحشی را از روی زمین کنده و به طرف من دراز کرده بود:
” قشنگه، نه؛ برای توست؛ بچسبون به ویلچرت”.
هر قدرتی را که دربدنم بود، در حنجره ام جمع کردم و فریاد زدم: “موسی، موسی”! شنید و ایستاد. رویش را به سمت من برگرداند. اشک هایم را پاک کردم و فریاد زدم:
-” موسی؛ از قول من به خدا بگو، من مسئولیت بیماری ام را خودم به عهده می گیرم”

هوا داشت تاریک می شد. نسیم خنکی می وزید ؛ بوی خوش و دل انگیز نارنجستان های دوردست اطراف جبل را با خود داشت و مشام مرا نوازش می کرد. من – و نیز کفش های موسی! – بی صبرانه در انتظار بازگشت او از طور سینا بودیم. دوان دوان آمد و هیچوقت این طور خرسند و سرحال ندیده بودمش:
– ” به من عتاب کرد اگر یک قدم دیگر آن سگ را جلوتر می آوردی، از پیامبری عزلت می کردم”. باز مثل این که چیزی را به خاطر آورده باشد، دست در جیب اش کرد و یادداشت دوست را به من داد:
– “امشب، برای شب نشینی و گپ و چایی نزدت خواهم آمد”.

www.alsiran.com
امید – 5 بهمن 88 (25 ژانویه 2010)

 

بررسی کنید همچنین

در چشم دیگران، زندگی نکنیم!

این فرهنگ برخورد نوع اول است که باعث می شود امثال من و شما از جمع گریزان شویم. من تنها یک راه علاج برای آن می بینم و آن برخورد ارادی و تهاجمی با مشکل و بن بست است؛ به جای برخورد پاسیو انفعالی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *