Home / من و ای.ال.اس / او نیست ولی خاطره اش جاری است

او نیست ولی خاطره اش جاری است

مطلب زیر از خانم غزاله رستم زاده بدستمان رسیده است: 

مهربان بود و از اهالی علاقه
دانش آموزانش را دوست می داشت و به ایشان عشق می ورزید خالصانه
هرگز شکایت نکرد و شاکر بود
بیش از آن که مادرم باشد مرشدم بود
منصوره مظلومیان دبیر ادبیات
روحش شاد و یادش گرامی

درود به عزیزان
زندگی جاری است و این رود به هر روی به دریای ابدیت خواهد پیوست
چگونگی اش تنها انتخابی است که روزگار رقم می زند
als پایان نیست بلکه نوعی یادآوری است برای نعمت هایی که خرده خرده به آدمی هدیه شده.
کنار هم بمانیم
و فراموش نکنیم بیمار als هوشیار و آگاه است
برایش حرف بزنیم
و مخاطب قرارش دهیم حتی در نوع بولبار که بیمار ( مثل مادر خوبم ) قادر به پاسخگویی نباشد.
امروز گل نرگس آمده
گل محبوب مادرم
او نیست ولی خاطره اش جاری است
و من با عشق و امیدی که تا لحظات آخر از او آموختم
زندگی می کنم
چشم ها روزنه ی عشق اند
با محبت به ایشان نگاه کنیم
دست ها مجریان علاقه اند
نوازش کنیم
و کلام
مبین احساس است
بگوییم که دوستشان داریم

بررسی کنید همچنین

قدردانی از پرستاران بیماران ای.ال.اس

با قدردانی از فداکاری های هزاران فرزند، همسر و خواهر و برادر و حتی دوستان بیماران ای.ال.اس، که با جان و دل و شبانه روز، زندگی خود را وقف پرستاری از عزیز خود کرده اند، در برابر بزرگی این افراد بی همتا سر تعظیم فرود می آوریم!

13 نظرات

  1. غزاله رستم زاده

    بانو جان
    شانه هایت را می بوسم
    معلمی یعنی عاشقی
    یادشان گرامی باد

  2. سلام غزاله جان منم مادرم معلم بود خیلی قبولش داشتم بهش افتخار میکردم مادر منم بیماری ای ال اس گرفت جلوی چشمام نفساش به شماره افتاد زندگیم خیلی تلخ شده هنوزم بعد فوتش مرتب بهش فکر میکنم دیگه نمیتونم مثل قبل خوشحال باشم دلم براش خیلی تنگ شده دوست دارم مامان گلم

  3. بهمن طالشی

    دلم گرفت

  4. بهمن طالشی

    سلام به این همه بزرگی و عشق
    درود بر شما
    درود بر شما

  5. غزاله رستم زاده

    دوستی در لحظه لحظه ی پرستاری از مادرم همراه من بود
    مهربانی اش بی نظیر و دانش و فرهیختگی اش آرامم می کرد
    ما آدمیان زنده به محبتیم
    کنار هم بمانیم
    و فراموش نکنیم تیمار داری با عشق نیازمند حمایت عاطفی است
    از عزیزانمان با علاقه پرستاری کنیم
    و باور داشته باشیم
    ” روز تنگ برای دلهای فراخ آسان می گذرد”
    بهشت را سپاسگزارم که آرامش است و عشق.

  6. از خواندن بخشی از سایتتان لذت بردم.محدودیتهایی که جامعه و خود بیمار برخودش تحمیل میکند واقعیتی دردناک است.برای من راه حل این ب.د که خواستم علاوه بر زنده بودن،تا میتوانم زندگی کنم(کاری که با قایم کردن خود اصلا” جور نیست!)

    • غزاله رستم زاده

      سلام دوست گرامی
      وجود ما برای عزیزانمان ارزشمند است
      این مهر را دریغ نکنیم
      آرزوی تندرستی برایتان دارم

  7. غزاله عزیز با محبت و عشقی که به مادرت داری، زندگی او را در خودت جاری می کنی و به اینگونه است که زندگی او به پایان نمی رسد. برایت صبر و همانطور که خودت گفتی عشق و امید آرزو میکنم.

  8. غزاله رستم زاده

    و مطلبی دیگر
    من آسیب شناس گفتار و زبان هستم
    خالصانه و با علاقه آمادگی خود را جهت ویزیت رایگان بیماران alsاعلام می دارم
    باشد که تبسمی بر لبان مادرم بنشیند.

  9. غزاله رستم زاده

    دوستان گرامی
    «شکسته استخوان داند بهای مومیایی را»
    توانمندی بیمار alsرو به کاهش است و این سیر متاسفانه در مراحل آخر بسیار سریع است
    گرچه امید همواره باقی است
    چرا که در بیماری های متفاوت و غیر معمول همواره انتظار توقف وجود دارد
    و من آرزو دارم این اتفاق خجسته برای عزیزان رخ دهد
    اما پیشنهادم برای بستگان این است که در روند بیماری همراهی و لبخند خود را فراموش نکنید
    و سعی کنید محیط را همسو با کاهش توانمندی بیمار تغییر دهید
    مثلن ارتفاع باشتک صندلی را افزایش دهید تا بیمار خود قادر به بلند شدن باشد
    و یا از لیوان های مخصوص کودک برای آشامیدن بیمار استفاده کنید تا او خود قادر به نوشیدن باشد
    خلاصه ی کلام این که بیمار بتواند از حداقل توانمندی خود برای لذت بردن و انجام کارهای شخصی بهره بگیرد
    تندرستی را برای عزیزان آرزومندم

  10. غزاله رستم زاده

    عشق را نمی شود نوشت زیرا ملکوتی ترین احساس است
    ……من تو را می نویسم…..
    این نوعی رکب زدن به کلمات است
    از تو نوشتن یعنی عشق را واژه واژه زیبا تر نوشتن
    «هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما»

    • سلام غزاله جان امشب بدترین خبری که دیدم همین بود مرگ مادر شما ومعلم عزیزم که ان قدر عشق به ادبیات را در من جاری کرد که در پایان دبیرستان عاشقانه از رشبه ی تجربی وارد رشته ی ادبیات در دبیرستان شدم. مدت ها بود که ارزوی دیدارش را بعد از 24 سال داشتم تا این که گفتم پیدا کردنش ازراه اینترنت خوب است اما چه بدکه باید خبر نبودنش را ببینم. چقدر دیر

پاسخ دادن به عفت لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *